+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
آنكه دستش را اينقدر محكم گرفته اي....ديروز عاشق من بود..
دستانت را خسته نكن....محكم يا آرام.... فردا تو هم تنهايی.
+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
دقت کردین زندگی کلا سه مرحله دارد:

1 - وقت داری! انرژی داری! اما پول نداری!

2 - پول داری! انرژی داری! اما وقت نداری!

3 - پول داری! وقت داری! اما انرژی نداری!!
+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
دلم برای خودم،
دلم برای دغدغه ها و آرزوهایم،
دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده
نمی دانم کدام روز
در پشت کدام حصار بلند
...
کودکی ام را جا گذاشتم
کسی آن سوی حصار نیست کودکی ام را
دوباره به طرفم پرتاب کند...
+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
لعنتی من عاشق تو نیستم...

فقط ... فقط... وقتی ترا میبینم قلبم میتپد ...

تب میکنم ... و نگاهت میکنم ... همین ...

لعنتی من عاشق تو نیستم

+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
ترکت میکنم و تنهایت میگذارم ..
تا بیش از این انرژی ات را صرف نکنی برای ..
صادقانه دروغ گفتن ،
خالصانه خیانت کردن
و
...
عاشقانه بی وفایی کردن ...
و
هر چه بیشتر خودت را از
چشمم انداختن ... !
.
و چه حس پوچی بود این که میپنداشتم ..
... لایق ِ اعتمادی
...
+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
مرا ببخــــش اگر به تو پیــــله ام ،

قــــدری ...

قدری تحمل کن !!

پروانـه میشوم ...
+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |

بال دارم و شوق پرواز...

اما نمی پرم!

زود است هنوز.

می توانم به وسعت يک رود پرواز کنم.

اما نمی خواهم!

بالهايم هنوز کوچک اند.

بايد صبر کنم تا بزرگتر شوند.

می خواهم به وسعت اقيانوس پرواز کنم...

پروازی زيبا و دلنشين و به ياد ماندنی.

پروازی که مرا در اوج نگه دارد، نه اينکه مرا زود به زير افکند.

به زودی به وسعت اقيانوس پرواز خواهم کرد.

کمی صبر.....

+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
خرده شكسته هاي دلم را جمع ميكنم

به هر دري مي زنم بسته است

راه گريزي نيست

به اجبار آمدن

به اجبار رفتن

پــرپــروازم شكست

زير نــرده هاي اين پنجره

به حكمت همه درها بسته است

رحمتـت را بنماي ....

+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
سلام به همه دوستان بعد از یه مدت طولانی دوباره برگشتم امیدوارم بتونم دوباره مثل قبل مطالب خوبی بذارم

+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
روزها مي آيند و مي رونداما کجاست؟ آن خورشيدي كه روزي بر ما غروب نكند روزگار غريبي است ما مي مانيم و همه از پي هم مي روند

تنها غبار راهشان بر چهره ماه می ماند ما به درد بي سرانجامي محكوميم

 مي گويند تا شقايق هست زندگي بايد كرد اما اگر شقايق نبود چه بايد كرد؟ به درد بي اشتياقي محکومیم

عشق واژه ي گنگي است براي ما

مجنون كيست؟ ليلي كيست؟ اصلا" دوست داشتن براي چيست؟ ما به درد دلدادگي محكوميم ياييم يك رنگ باشيم هم چون آبي دريا لا اقل براي هم يك رنگ زيباست

 حتي دنياي يك رنگ زيباست چرا كه زيبايي را دوست داريم چشمها را نبايد شست نگاهها را بايد ديد و فهميد نگاهمان گواه درون ماست

بياييد ظاهرمان را همرنگ درونمان كنيم تا شايد ديگر كسي به رنگ زيبايي ظاهرمانظاهرمان بي خبر از درونمان به ما دل نبندد!!!

+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.
+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
 آدم ها می­ آیند زندگی می­ کنند می­ میرند و می­ روند اما فاجعه­ ی زندگی تو آن هنگام آغاز می­شود که آدمی می­ میرد اما نمی رود می ­ماند و نبودنش در بودن تو چنان ته­نشین می شود که تو می­ میری در حالی که زنده ­ای
+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
حقیقت امر ...

  ... این است که ما کاره ای نیستیم. بدین نکته معترف نبودن، خامی و پوچی بسیار می خواهد.و پرسشی پیش می آید که: پس چه می گویی؟

  برای این پرسش پاسخی اندیشیده ایم. از هرچه بگذریم بالاخره ما هم یک تماشایی این زندگی و زمانه ایم."

                                                                              مقدمه ی زمستان، مهدی اخوان ثالث



نقل از پیشگفتار کتاب "مقدمه ای بر نظریه ی مدول ها"!!


+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |

دلش تنگ شده است ... گاهی گمان می کند که هر گز دیگر نخواهد خندید...

دلش تاریک شده است... نا امید شده از این سرگردانی قرن هایمان در چرخه ی جهنم بی امید بی پایان...

دلش ویرانه شده... روی دیوارهایش رد مرگ و سوختگی مانده است... رد نفرت مانده است... دلش، سنگ های سنگفرشش شیشه هایش را شکسته اند...

دلش، آدم هایش همه غمگین اند، آدم هایش نمی توانند کاری نکنند، می روند و می آیند، اما نمی خندند دیگر...

 

 

سرم را بلند کردم، صورتم خیس بود...

... دلم گریه می کند مدام.

+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
من در حواشی زنده ام... توی پرانتز ها، توی پی نوشت ها، زیر علامت های تعجب، توی سه نقطه ها...

هر چه نقطه ها بیشتر باشند، من بیشتر زنده ام در آن ها... خنده های توی پرانتزم، واقعی ترند از خنده های دیگرم... یک صفحه می نویسم تا پی نوشتی داشته باشد تا آن وقت تمام حرفم را توی پی نوشت بگویم... پاورقی هایم از خود نوشته هایم مهم ترند، و پاورقی ها برایم از خود نوشته ها مهم ترند... و علامت های تعجب، که علامت بودن منند...

آن کنارها، توی حاشیه ها، نقطه چین ها، پاورقی ها، آن کنارها که کسی جدی نمی گیرد زیاد، من بیشتر از هر جای دیگر... زنده ام.

+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
من در حواشی زنده ام... توی پرانتز ها، توی پی نوشت ها، زیر علامت های تعجب، توی سه نقطه ها...

هر چه نقطه ها بیشتر باشند، من بیشتر زنده ام در آن ها... خنده های توی پرانتزم، واقعی ترند از خنده های دیگرم... یک صفحه می نویسم تا پی نوشتی داشته باشد تا آن وقت تمام حرفم را توی پی نوشت بگویم... پاورقی هایم از خود نوشته هایم مهم ترند، و پاورقی ها برایم از خود نوشته ها مهم ترند... و علامت های تعجب، که علامت بودن منند...

آن کنارها، توی حاشیه ها، نقطه چین ها، پاورقی ها، آن کنارها که کسی جدی نمی گیرد زیاد، من بیشتر از هر جای دیگر... زنده ام.

+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |

بیا ببرم...

بیا ببرم جایی که نفسم از این همه گریختن، این همه دویدن بی مقصد، گرفته نباشد همیشه...

جایی که فرصت دمی نشستن باشد...

.

.

بیا ببرم خدایا...

                  می رود که خودم را ببازم... در قمار این زیستن!


+ نوشته شده توسط sh_z_1987 |
set as your home page

JavaScript Codes