به هر دري مي زنم بسته است
راه گريزي نيست
به اجبار آمدن
به اجبار رفتن
پــرپــروازم شكست
زير نــرده هاي اين پنجره
به حكمت همه درها بسته است
رحمتـت را بنماي ....
فقط ... فقط... وقتی ترا میبینم قلبم میتپد ...
تب میکنم ... و نگاهت میکنم ... همین ...
لعنتی من عاشق تو نیستم
بال دارم و شوق پرواز...
اما نمی پرم!
زود است هنوز.
می توانم به وسعت يک رود پرواز کنم.
اما نمی خواهم!
بالهايم هنوز کوچک اند.
بايد صبر کنم تا بزرگتر شوند.
می خواهم به وسعت اقيانوس پرواز کنم...
پروازی زيبا و دلنشين و به ياد ماندنی.
پروازی که مرا در اوج نگه دارد، نه اينکه مرا زود به زير افکند.
به زودی به وسعت اقيانوس پرواز خواهم کرد.
کمی صبر.....
به هر دري مي زنم بسته است
راه گريزي نيست
به اجبار آمدن
به اجبار رفتن
پــرپــروازم شكست
زير نــرده هاي اين پنجره
به حكمت همه درها بسته است
رحمتـت را بنماي ....
تنها غبار راهشان بر چهره ماه می ماند ما به درد بي سرانجامي محكوميم
مي گويند تا شقايق هست زندگي بايد كرد اما اگر شقايق نبود چه بايد كرد؟ به درد بي اشتياقي محکومیم
عشق واژه ي گنگي است براي ما
مجنون كيست؟ ليلي كيست؟ اصلا" دوست داشتن براي چيست؟ ما به درد دلدادگي محكوميم ياييم يك رنگ باشيم هم چون آبي دريا لا اقل براي هم يك رنگ زيباست
حتي دنياي يك رنگ زيباست چرا كه زيبايي را دوست داريم چشمها را نبايد شست نگاهها را بايد ديد و فهميد نگاهمان گواه درون ماست
بياييد ظاهرمان را همرنگ درونمان كنيم تا شايد ديگر كسي به رنگ زيبايي ظاهرمانظاهرمان بي خبر از درونمان به ما دل نبندد!!!
... این است که ما کاره ای نیستیم. بدین نکته معترف نبودن، خامی و پوچی بسیار می خواهد.و پرسشی پیش می آید که: پس چه می گویی؟
برای این پرسش پاسخی اندیشیده ایم. از هرچه بگذریم بالاخره ما هم یک تماشایی این زندگی و زمانه ایم."
مقدمه ی زمستان، مهدی اخوان ثالث
نقل از پیشگفتار کتاب "مقدمه ای بر نظریه ی مدول ها"!!
دلش تنگ شده است ... گاهی گمان می کند که هر گز دیگر نخواهد خندید...
دلش تاریک شده است... نا امید شده از این سرگردانی قرن هایمان در چرخه ی جهنم بی امید بی پایان...
دلش ویرانه شده... روی دیوارهایش رد مرگ و سوختگی مانده است... رد نفرت مانده است... دلش، سنگ های سنگفرشش شیشه هایش را شکسته اند...
دلش، آدم هایش همه غمگین اند، آدم هایش نمی توانند کاری نکنند، می روند و می آیند، اما نمی خندند دیگر...
سرم را بلند کردم، صورتم خیس بود...
... دلم گریه می کند مدام.
هر چه نقطه ها بیشتر باشند، من بیشتر زنده ام در آن ها... خنده های توی پرانتزم، واقعی ترند از خنده های دیگرم... یک صفحه می نویسم تا پی نوشتی داشته باشد تا آن وقت تمام حرفم را توی پی نوشت بگویم... پاورقی هایم از خود نوشته هایم مهم ترند، و پاورقی ها برایم از خود نوشته ها مهم ترند... و علامت های تعجب، که علامت بودن منند...
آن کنارها، توی حاشیه ها، نقطه چین ها، پاورقی ها، آن کنارها که کسی جدی نمی گیرد زیاد، من بیشتر از هر جای دیگر... زنده ام.
هر چه نقطه ها بیشتر باشند، من بیشتر زنده ام در آن ها... خنده های توی پرانتزم، واقعی ترند از خنده های دیگرم... یک صفحه می نویسم تا پی نوشتی داشته باشد تا آن وقت تمام حرفم را توی پی نوشت بگویم... پاورقی هایم از خود نوشته هایم مهم ترند، و پاورقی ها برایم از خود نوشته ها مهم ترند... و علامت های تعجب، که علامت بودن منند...
آن کنارها، توی حاشیه ها، نقطه چین ها، پاورقی ها، آن کنارها که کسی جدی نمی گیرد زیاد، من بیشتر از هر جای دیگر... زنده ام.